اواخر ماه مبارک بود که «مسعود شجاعی طباطبایی» عزیز زنگ زد و با صدایی گرفته و غمگین از آواره بودن یک خانواده در حوالی خیابان کارون و قصر الدشت خبر داد و گفت هر کاری می توانی بکن . خیلی تلاش کردم کامران نجف زاده را پیدا کنم اما موفق نشدم ، با دوستان ديگري هم كه كاري از دستشان بر مي آمد تماس گرفتم و آنها هم با گرفتن نشاني ، قول دادند .

    

ديروز دوباره مسعود زنگ زد . با توجه به گذشت زماني در حدود ده روز از ماجرا حدس زدم كه كار به خوبي و خوشي فيصله پيدا كرده است اما او گفت كه هيچ كس كاري براي اين خانواده كه دو فرزند مدرسه اي دارند انجام نداده است و از اسكان موقت آنها در يك مسافرخانه خبر داد و باز هم گفت كه اگر كاري از دست كسي بر مي آيد انجام دهد.

امروز در سايت «ایران کارتون» که بچه های کاریکاتوریست کشورمان متولی آن هستند عکسهای این ماجرا را دیدم و به نظرم رسید با توجه به اینکه خیلی از ماه خدا و معنویت سرشار آن فاصله نگرفته ایم ، لينك آن مطلب را در وبلاگ خودم بگذارم و از دوستان خوبم بخواهم كه آنها هم لينك را در وبلاگهايشان بگذارند و اگر از دست خودشان يا دوستان و نزديكانشان بر مي آيد كمكي كنند .

براي مشاهده  همه عكسها اينجا را ببينيد.

دوشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٦ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()
تگ ها:

۱- دیشب که باران آمد دوباره  متولد شدي . يادت مي آيد خانه خانم جون كه بودي وقتي باران مي آمد از خوشحالي بالا و پايين مي پريدي و خانم جون نمازش را مي شكست ، استغفر اللهي مي گفت و مي گفت : بچه ! الان كتري روي علاء الدين را مي اندازي روي خودت ؛ آروم بگير ! و من آرام نمي گرفتم ، مي رفتم توي حياط ، كنار باغچه اي كه رُز رَوَنده اش تا حياط خانه حاج‌ آقا بهشتي رفته بود و خيس خيس كه مي شدم خانم جون با همان چادر نماز خال خاليش مي آمد و مي گفت : اگه بچايي من جواب باباتو چي بدم ؟ بعد دستي به سرم مي كشيد و مرا توي اطاق مي آورد و مجبورم مي كرد كه مشقهاي فردايم را بنويسم و من مي نوشتم . بعد از كمي ، وقتي چايي استكاني كوچكي را كنار خودم مي ديدم يادم مي آمد كه بايد خط تمرين كنم . و تمرين مي كردم : اگر باران به كوهستان نبارد ...

   

۲- ديشب كه باران آمد زهرايت زنگ زد : بابا ! توي كيهان هم بارون مياد؟ مي گويم : اي ... نم نم مياد. مي گويد : بابا ! اينجا اونقدر داره بارون مياد ، اونقدر تند مياد مث برف ! و من مي خندم و او هم مثل زماني كه من كنار رُز رَوَنده حياط كوچه تيموري شادي مي كردم شادي مي كند.

۳-ديشب كه باران آمد دوباره هوايي شدي . آخر مدتهاست كه هيچ خبري از باران نبود و تو چشم به آسمان مي دوختي كه : قاصد روزان ابري ! كي مي رسد باران ؟ و تو در كوچه اي كه برگهاي زرد و خشك پاييزي اش حالا كاملا خيس شده اند و بوي خوشي به كوچه ساكت و آرام شهيد علي حسيني بخشيده اند قدم مي زني . آسمان حالا نيمه باز شده است ؛ نيمي ابري است و نيمي پر ستاره . باران مي آيد و نمي آيد . باز هم سرت را بالا مي كني و آسمان را نگاه كه مي كني ،  هم مي خندي و هم بغضت مي گيرد . نمي داني خيسي صورتت از باران نم نم ابرهاي شميران است يا باران نم نم چشمانت . لبخند مي زني و رو به آسمان مي گويي : سلام بر دوست ...

دوشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٦ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()
تگ ها:

دوش از جناب آصف ، پيك بشارت آمد

كز حضرت سليمان ، عشرت اشارت آمد

خاك وجود ما را ، از آب ديده گِل كن !

ويرانسراي دل را ، گاهِ عمارت آمد

اين شرح بي نهايت ، كز زلف يار گفتند

حرفي است از هزاران ، كاندر عبارت آمد

عيبم بپوش زنهار ! اي خرقه مي آلود !

كان پاكِ پاكدامن ، بهر زيارت آمد

امروز جاي هر كس ، پيدا شود ز خوبان

كان ماه مجلس افروز ، اندر صدارت آمد

 

بر تخت جم كه تاجش ، معراج آسمان است

همت نگر كه موري ، با آن حقارت آمد

از چشم شوخش اي دل ، ايمان خود نگهدار !

كان جادوي كمانكش ، بر عزم غارت آمد

آلوده اي تو حافظ ، فيضي ز شاه در خواه !

كان عنصر سماحت ، بهر طهارت آمد

درياست مجلس او ، درياب وقت و دُر ياب

هان اي زيان رسيده ! وقت تجارت آمد

شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٦ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()
تگ ها:

سالهاست در شبهای قدر هیچ چیز مثل این آیه شریفه مرا تکان نمی دهد:

« یا ایها العزیز ! مَسَّنا و اهلنا الضُر و جِئنا ببضاعه مُزجاه و اَوفِ لَنَا الکَیل و تَصَدَّق علینا ؛ ان الله يَجزِي المتصدقين .»

اين همان جمله اي است كه برادران يوسف به او كه اكنون عزيز مصر بود گفتند در شرايطي كه پيمانه را نيافتند : اي عزيز مصر ! ما و نزديكان ما را سختي فرا گرفته است و با كوله باري تهي به پيش تو آمده ايم ، پيمانه هامان را پر كن و بر ما مرحمتي كن . مي داني كه خداوند تصدق دهندگان و بخشندگان را پاداش مي دهد.

شبهاي قدر بنا بر آنچه در روايات است پرونده اعمال ما بر امام زمانه عرضه مي شود و بر اساس استحقاق و درخواست و ... ايشان پيمانه هاي سال بعدمان را اندازه گيري مي كند . و حالا در اين سه شب ، اين ماييم و يوسف عرصه هستي امام زمان «عج» که چگونه پیمانه هامان را پر کند.

خوب می دانیم که شایسته پیمانه هایی پُر نیستیم ، اما عزيز مصر ما  ، بخشنده اي است كه نمونه ديگري در هستي ندارد و چه باك كه در اين شبها هر چه مي خواهيم از نيازهاي مادي و معنوي و فردي و اجتماعي و ... را بطلبيم و مطمئن باشيم كه آقايمان دستهاي نياز ما را كه به سويش دراز شده است خالي و نيمه خالي هم بر نخواهد برگرداند.               

ما البته  - درست مثل فرزندان يعقوب - با شرمي سنگين به خدمت مولايمان مي رسيم ، اما از خود او مي خواهيم كه از خدا بخواهد و گناهان سنگين و متفاوت ما را ببخشد و دستمان را براي آينده بگيرد ؛ آري درست مثل فرزندان يعقوب مي گوييم :

«یا اَبانا اِستغفر لَنا اِنّا کُنّا خاطِئین.»

پدر ! تو براي ما آمرزش بخواه كه ما همگي خطاكاريم ...

پ . ن ۱:آیات این روزنوشت اولی از سوره یوسف آیه ۸۸ و دومی از سوره یوسف آیه ۹۷ .

پ . ن ۲: برای احمدی نژاد و تداوم توفیقاتش باز هم در این شبها دعا کنیم .

یکشنبه ۸ مهر ۱۳۸٦ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()
تگ ها:

گفتم که : چرا دشمنت افکند به مرگ ؟

گفتا که : چو دوست بود خرسند به مرگ .

گفتم که :وصیتی نداری ؟ خندید .

یعنی که همین بس است ؛ لبخند به مرگ !

یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸٦ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()
تگ ها: